بگذار بمیرم
چراکه می پنداشتم
روزی لبریز فراموشی می شوم
ساده وبی عشق
جاده زندگی ام رامی گذرم
می خواستم حرف ماندن را نزنم
قربانی دوست داشتنم نشوم
می دانستم تو
ازهمه
فرداهایمان گذشته ای
بی هیچ زمزمه ای از من دور شده ای
چه دردی می کشید
چشمانم
هنگام قدم زدن
دنبال پاهایم می گشتم
چه گریه ای می کرد
قلبمهنگام نبودنت
حنجره ام مدام
بغض خفه می کرد...
+نمی توانستم...نمی توانم...ادامه دهم،به فراموشی ات،نمی توانم..نام تورا ازگوشه لبم بیندازم،نمی توانم به دیدارتو نیایم،نمی توانم درخیالم نبوسمت،نمی توانم ساکت بمانم،نمی توانم برای توننویسم...
اينجا شروع يك خودكشي دوباره است ...
ما را در سایت اينجا شروع يك خودكشي دوباره است دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 148
تاريخ: سه
شنبه
6 تير
1396 ساعت: 4:18